؟؟؟؟؟؟؟

 

چاره نداشتم جز اینکه بیایم باز هم اینجا را سیاه کنم و بروم ...

چهار پنج روزیست شنیدن ماجرایی مثل یک موجود موذی از درون وجودم را می خورد

هر کاری می کنم مزید تسکینم نمی شود !

با خود گفتم :

در ذهنم پایان قصه را خوب می نویسم و پرونده اش را دست کم برای خودم مختومه میکنم

آنهم نشد !

دورادور با دختری آشنا شده ام ؛

کسی برایم نقل کرد :

سر و وضع خوبی ندارد ، آنقدر مانتو و لباسش داغون است

که از خجالت سرش را پایین می گیرد و سریع از جلوی انظار دور می شود...

فهمیدم ، دختر 19 ساله ایست ، که نه مادر ، نه برادر و نه خواهر ....

تنها دارائیش یک پدر مریض و درمانده است...

از نظر اقتصادی وضعیت اسفناکی دارد

و الان پشت کنکور ...

کسی که توانایی خرید یک جلد کتاب را هم ندارد ، می بایست

 در عرصه ی نبرد با رقبایی وارد شود که خرج هایی میلیونی در موسسات مختلف

آموزشی کرده اند .......!!

مسابقه ی ناجوانمردانه ایست ، نه ؟

تازه تلخی داستان از جایی برای من اوج می گیرد که هیچ نشانی از او ندارم ...

وقتی می بینم آه و  ناله ی کسانی هم که وضع بدی ندارند ، بلند شده

و به سختی امورات زندگی خود را می گذرانند

فقط به این فکر می کنم که این دختر ( درد بی کسی اش به کنار ) با بارش بی امان

گرانی ها در این بیغوله چه می کند ؟؟

کم نیستند کسانی که نه تنها با فقر بلکه با نا هنجارهای وخیم تری روح و جسمشان

فرسوده می شود...

و من تنها برای اینکه وجدان دردم را آرام کنم و بتوانم دوباره به زندگی عادیم برگردم

تنها می توانم بنویسم ....

پس کی باید کاری انجام دهیم ؟

واقعا کی ؟

یعنی باید ببینیم ، بشکنیم و در نهایت چشم هایمان را ببندیم ؟؟؟

می شود ؟

این زخم ها تکراریست ، تکرار مکرر ها ...

می خواستم از " درد " ننویسم ؛

می خواستم نوشته هایم بوی " غم " ندهد ؛

می خواستم .........

لعنت ... گندش بزند ... نشد !

آنوقت باید چه بنویسم ؟

 

دروغ ؟؟؟

 

اینکه ما خیلی شنگولیم ؟!

بله ، ما خیلی شنگولیم ، غلط کردم .

 

/ 5 نظر / 20 بازدید
همنوا

......... من دلم میخواهد دختران دختر آبی باشند دامن از موج بپوشند و برقصند سبک... ""در جهانی که ز بیم"" ((اشک را هم حتی سقط می باید کرد گریه در آب چه لذت بخش است..!)) ((" آب یعنی همه ی پاکــــــــــــــی هـــــــــــــا "))

محمد ح

دنیا پر از نابرابری ها است که از اول هم بوده تا آخر هم خواهد بود. ما آدم ها هم مقصریم اما مقصر اصلی خداست که ما و این جهان ماکتی بیش برای سرگرم شدنش نیستیم. سعی کن بقدری توی مردم بگردی و از این صحنه های تلخ ببینی که دلت مثل دل خدا سخت بشه. پری روز با خودم می گفتم: چی شده از ناهید خانم خبری نیست؟!

نرگس . ا

دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟

بانوی جنوب

با خدا عباس وقتی دست داد هر دو دست خویش را از دست داد ایام سوگواری حسینی تسلیت باد

ترمه

سلام و هزاران درود بر تو... اول از همه امیدوارم خوب خوب خوب باشی.. اگه بعضی وقتا دلت گرفت و دوست داشتی یه فضای خوب و آرومی را امتحان کنی به وبلاگم سر بزن و اگه دوست داشتی لینکم کن و به من خبر بده تا این کار را بکنم . و مدت ها از مطالب هم دیگه لذت ببریم و عشق دنیا را بکنیم.... فعلا..... شاد باشید...