ماجرایی بهاری از مردی پاییزی...!!

به نام مهربانترین

 

 

 

پیرمردی صبح زود در حالی که تند تند را می رفت از خانه خارج شد. در راه با اتومبیلی تصادف کرد و آسیب دید. عابران به سرعت اورا به درمانگاه رساندند...

پرستاران زخم های پیرمرد را پانسمان کردند ولی به او گفتند :

باید از پایتان عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جایی از بدنتان شکستگی نداشته باشد...

پیرمرد غمگین شد و گفت :عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند و او گفت : زنم در خانه ی سالمندان است

هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم ... نمی خواهم دیر شود!!!

پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم . 

پیرمرد با اندوه به او گفت :خیلی متاسفم او آلزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد !

حتی مرا هم نمی شناسد...!!!

پرستار به حیرت گفت : وقتی که نمی داند که شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟؟

پیرمرد با صدای گرفته به آرامی گفت :

اما من که می دانم که او چه کسی است...!

گاهی در حق کسی خوبی هایی کرده ای اما طرف انگار آلزایمر دارد !

گاهی از خطای کسی که تو را آزرده است با بزرگواری می گذری اما طرف انگار آلزایمر دارد و اصلا متوجه نمی شود!

حتی کسی از لطف تو قدردانی می کند اما مدتی بعد دچار آلزایمر می شود...

این عجیب نیست که انسان به نسیان دچار شود و آلزایمر بگیرد

انتظار و توقع سپاس و پاداش از انسان فراموش کار عجیب است...!

در همه ی این حالت ها فراموش نکن که خدا می بیند و هیچ گاه خوبی تو را فراموش نخواهد کرد...

 

با خودت تکرار کن : او نمی داند خدا که می داند !

 

+ با سپاس از گروه هشت بهشت.

/ 1 نظر / 20 بازدید
فرخنده

سلام ناهید جون نه بابا خیلی حرفه ای هستی وبلاگت قشنگه[ماچ] لینکت کردم