نارنجی پوش بیرحم

یک ماه در بیمارستان بستری شد ، تحت جراحی های مختلف قرار گرفت . در بخشی که او بستری بود ، کودکان دیگری هم بودند که نارنجی پوش آنها را هم بوسیده بود ...

حالا دیگر روی اندام ظریف یهدا ،  علاوه بر جای بوسه ی نارنجی پوش ، جای سیاه و کبود شده سوزن و سرم هم دهن کجی می کرد .

صبح به صبح قبل از پانسمان مجدد ، مریم باید پاهای یهدا را می شست ولی حتی دل نگاه کردن به آنها را هم نداشت ...برای همین از مادر غزاله دختر تخت بغلی خواسته بود تا کمکش کند .

مریم یهدا را می گرفت ، سرش را طرف دیگری می کرد و آرام اشک می ریخت . چشم هایش را به هم می فشرد تا نبیند که چطور مادر غزاله پاهای بی پوست و نیم پز دخترش را لیف می کشد و چقدر دلش می خواست کسی گوش هایش را هم می گرفت تا صدای نعره های یهدا را نشنود .

چقدر صدای نعره های یهدا در آن یک ماه رنگ موهای مریم را برده بود !

یهدا از بیمارستان متنفر بود ، از کوکوسبزی متنفر بود ، از مادر غزاله که انگار صدای گریه و التماسش را نمی شنید ، متنفر بود ...دردی که تا عمق وجود یهدا را می سوزاند ، باعث می شد محبت مادر غزاله را نفهمد و آرزو می کرد که ای کاش کوکوسبزی نمی خورد !

گراف و جراحی های یهدا بدون بیهوشی انجام می شد . هر وقت می خواستند او را به اتاق عمل ببرند ، خودش را به مریم می چسباند و گره روسری اش را محکم می گرفت . گره روسری مریم تمام حجم کوچک دستان یهدا را پر می کرد . مریم که آغوشش تمنای او را داشت ، اشک هایش را قورت می داد و آرام آرام قفل دست های یهدا را از گره روسری اش باز می کرد .

یهدا این اواخر فهمیده بود که مقاومت فایده ای ندارد و نمی تواند حریف جبر بیمارستان شود ، برای همین زیاد تقلا نمی کرد ولی همین که از آغوش مریم دور می شد ، احساس تنهایی عجیبی می کرد ...

جای بوسه ی نارنجی پوش کم کم داشت التیام پیدا می کرد ولی روحش زخم خورده بود و با خودش فکر می کرد که ای کاش هیچ وقت کوکوسبزی نمی خورد !

از آن پس همیشه رنگ نارنجی او را خیره می کرد و به یاد می آورد روزی را که همین رنگ دامن صورتی اش را سیاه کرد...

حالا دیگر از لیف کشیدن های صبحگاهی ، جراحی های بدون بیهوشی ، سوزن و سرم و...خلاص شده بود .

توی رختخواب بود ، مهری خانم هم بالای سرش نشسته بود . دست چپ اش به اندازه ی یک کله قند باند پیچی شده بود .

دستان ناجی او هم وقتی داشت دامن یهدا را از پایش درمی آورد ، از بوسه ی شراره های آتش بی نصیب نمانده بود ...

به مادرش نگاه کرد که داشت غذا می پخت ، ولی دیگر نمی نشست ، ایستاده غذا می پخت

حالا دیگر چشمان نارنجی پوش هیچ گاه به دامن یهدا نخواهد افتاد و حتی اگر بخواهد کوکوسبزی بخورد باید به مریم بگوید تا به او بدهد...

صبح آن روز جهنمــــــــــــــــــــــــی پدر یهدا برای خریدن میز از خانه بیرون رفته بود و وقتی برمی گردد که نارنجی پوش بیرحم پاهای یهدا را بوسیده بود .

/ 1 نظر / 12 بازدید
سخن

سلام. دیگه داستان برای من نمی فرستی ناهید جان؟ این داستان نارنجی پوش زیبا بود می تونم بذارمش تو وب؟