در حاشیه ی شهر ما

در ازدحام و شلوغی گم شده ، چشم هایش نگران است ، ابروانش هم موجی از دلشوره را به چهره اش اضافه می کنند ، مقنعه اش کمی عقب کشیده شده و موهای مشکی اش که از فرق به دو طرف شانه کرده ، پیداست و چهره اش را معصومانه تر می کند .
مادامی که از پنجره ی اتوبوس بیرون را می نگرد ، زیر لب هم چیزی زمزمه می کند؛
شاید با خودش حرف می زند ، شاید ذکر می گوید و شاید هم شعر می خواند ...
بلاخره هر کسی در این عالم لنگری دارد و گرنه کار آدمیزاد به کجا می کشید و سرگردان کدامین آبها می شد ؟؟
در ایستگاه های مختلف اتوبوس پر و خالی می شد و زن فارغ از همهمه ی داخل بیرون را نظاره می کرد ...
صدای گوشی همراهش خلوتش را به هم زد ، صدای کودکانه ای به گوش می خورد که زن در پاسخ می گوید :
« نه مامان جون ،شب میام خونه ، مواظب خواهرت باشیا ، هر وقت بیدار شد شیشه ی شیرش را بده بخوره ...»
وقتی گوشی را قطع کرد ، صورتش آشفته تر شد ، مقنعه اش را جلو کشید و توی یکی از ایستگاه ها پیاده شد و سریع خودش را به باجه ی بلیط فروشی رساند.

در طول روز باید محیط تنگ و خفقان آور آنجا را تحمل و دنیا را از آن دریچه ی کوچک تماشا کند ... دریچه ای که گاه از هجوم هزاران دست به ستوه می آید .

زن فقط با دست های مردم سرو کار دارد و فقط زمانی چشمان مشتریان را می بیند که تنها برای چند ثانیه دیر رسیدن بلیط به آنها ، سرشان را پایین بیاورند و بخواهند ناسزایی بارش کنند...
گوشش از طعنه ها پر است که : " خوابی ؟ " ، " عجله کن " ، " زود باش " ...
زن نمی فهمد !
در ذهن زن فقط یک چیز می گذرد ؛
نان شب فرزندانش ...

/ 0 نظر / 24 بازدید