عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی ...

 

 من شرمسارم

 برای ؛

 

 تمام روزهایی که مشت دانه ام لب پنجره برای پرنده ای باز نشد

 گلهایی که با زبان بی زبانی تشنگی شان را فریاد می زدند و من ساقی شان نبودم

 ماهیانی که زندانی آن تنگ کوچک بودند و در حسرت دریا مردند

 و آن قناری ... آن قناری که از فراق می خواند تا دلم به حال اسارتش بسوزد و بر عکس من از آوازش مست می شدم !

 

 گاهی از این به ظاهر ساده ها چقدر ابلهانه گذشتم !

 با آدم ها که نپرس ...بس که نا مهربان بوده ام

 بس که با منطق احمقانه ام آنها را از خود رانده ام

 بس که با غرور آنها را رنجانده ام

 بس که در فهم آنها خنگ بوده ام

 بس که ...بس که ....

 

 آی هستی ! با توام

 

 این منم ، منی که از تو زندگی گرفتم اما مانند کودک ناسپاس خیلی برایت کم گذاشتم

 مرا ببخش اگر گاهی فقط نازیبایی هایت را می دیدم

 مرا ببخش که حقیرانه به تو نگریستم و تو را از دید نپخته ی خودم به دیگران نشان می دادم

 

 من زیبایی هایت را از پشت شیشه ی نگاه زنی دیدم که همه وجودش درد است !

 و وقتی می گوید : « صبح که از خواب بیدار می شوم ، صورتم گز گز می کند ، پلکم باز نمی شود ، انگار که  مردمک چشمم یخ زده ....لبخند می زند !! گویی دارد لطیفه تعریف می کند ! 

 او  MS دارد ، 10 سال است که MS دارد ...

 ولی به جای درد به جای یاس ، عشق و امید را با تمام وجودش به دیگران هدیه می دهد

 هر چه زردتر می شود با اسراف بیشتری به دیگران نوید سبز شدن را می دهد !

 او " درد " را خوب می شناسد ولی آنرا به سخره می گیرد و آگاهانه به آن می خندد...

 به جای پس پس رفتن و عقب نشینی خیلی خوب پازل " مبارزه " و " صبر " را کنار هم می چیند ...

 وقتی دیدمش فکر کردم رسیده ام به واژه های بی طرف قیصر

 به " درد "

 به دردی که به قول او از هر طرف بنویسی و بخوانی ، باز هم درد است ...

 ولی طولی نکشید که گرمای دستش و خونی که در سر انگشتانش جریان داشت ، خط بطلان بر تمام خیالات خامم کشید

 روح بزرگی دارند که ساعتی هم زیستی با آنها تو را به اندازه ی سالی بزرگ خواهد کرد

 / انسانها را باید کشف کرد /

 

 او می گوید :

 هیچ کس بیمار نیست

                    هیچ کس سالم نیست

                                         همه مثل همیم .

 

 و من ایمان دارم که ؛

 زنده ، کالبد های من و تو نیست

 

« زنده ، آنهایند که عاشقانه سرود زندگی را سر می دهند . »

 

 + عنوان پست از غزلیات زیبای حافظ است .

/ 3 نظر / 11 بازدید
.

سلام.اپم با یه مطلب در مورد خونه تکونی....حتما بیا

نرگس

دردها فراموش می شوند ولی همدردها هرگز!!! من بودن آنهایی را می خواهم که حتی یادشان زندگی را زیباتر می کند ...

فائزه

سلامی با عطر آویشن.... این اهنگ وبلاگت منا یاد یه خاطراتی انداخت. چون قبلا اهنگ وب خودم بود ...... خیلی دوسش دارم و به دلم میشینه..