نوای اسرار آمیز

 

 

یک نیمروز زندگی با " زنورکو " ، " لارسن " و " هلن " ، اتفاق کمی نبود . دست کم برای من . این سه نفر آدم های اشمیتِ فیلسوف هستند در نمایشنامه ی کم نظیر " نوای اسرار آمیز " . 

نمایشنامه ای کاراکتر محور به سبک رئال جادویی و دیالوگ هایی پویا که همواره خواننده و یا بیننده را به چالش می کشد و غافلگیر می کند . گاهی زنورکو را فیلسوف می یابیم و گاهی لارسن را...انگار تکه هایی از وجود اشمیت است که در وجود آنها جا مانده ...

داستان از این قرار است :

در سر تا سر نمایش فقط با دو کاراکتر رو به رو هستیم . دو مرد . زنورکو که جایزه ی ادبی نوبل گرفته و به تنهایی در جزیره ی رزونوی در دریای نروژ زندگی می کند ، لارسن که خودش را خبرنگار معرفی می کند تا به بهانه ی مصاحبه ، به زنورکو نزدیک شود و هلن مترناک که یک شخصیت غایب است .

زنورکو کتابی به نام " عشق ناگفته " منتشر می کند که مجموعه نامه نگاری های عاشقانه ی یک زن و مرد است .کتابی متفاوت با سایر کتاب هایش که مورد توجه منتقدین قرار می گیرد . در روند داستان متوجه می شویم " زن " رمان زنورکو ، همان معشوقه اش هلن مترناک است که پانزده سال پیش در محلی به نام نبروزنیک با او آشنا می شود . چند ماهی در اوج سعادت و در عشقی داغ و آتشین با هم به سر می برند . بعد زنورکو تصمیم می گیرد این رابطه را تمام کند ، به یک جزیره برود تا در انزوا زندگی کند و عشقشان را با نامه نگاری ادامه دهند . چیزی حدود پانزده سال !

و اما لارسن! خبرنگار قلابی! معلم موسیقی! شوهر هلن! نویسنده ی ده ساله ی نامه های عاشقانه به زنورکو!!!

هلن بعد از زنورکو با لارسن ازدواج می کند و پس از دو سال به علت سرطان می میرد . زنورکو در تمام مدت این ده سال نمی فهمد هلن ازدواج کرده ، مرده و حالا با یک مرد مکاتبه می کند ... لارسن بعد از مرگ هلن وقتی متوجه نامه های ارسال نشده ی او می شود به مدت ده سال به جای او به زنورکو نامه می نویسد و اینگونه به ظن خودش هلن را زنده نگه می دارد ...

و در پایان می بینیم این دو مرد تصمیم می گیرند همچنان مانند قبل به نامه نگاری هایشان ادامه دهند ...و اینجاست که حرف لارسن اثبات می شود ؛ اینکه :

.::عشق جنسیت ندارد::.

 

گلچین کردن از این کتاب برایم سخت است ، با این حال ...

 

زمانی که زنورکو از لارسن می پرسد کتابهایش را دوست دارد یا نه؟

لارسن : یک کم مثل خداست.

زنورکو : منظورتون چیه ؟

لارسن : درباره ی خدا هم مدت ها قبل از اینکه واقعا صادقانه در موردش کوچکترین سوالی از خودتون بکنید ، خیلی چیزها می شنوید .و از اون به بعد وقتی شروع می کنید درباره اش فکر کنید قبلا تحت تاثیر حرف هایی که شنیدید قرار گرفته اید...ابهتش شما رو گرفته ...آدم به خودش میگه خب اگه وجود نداشت که مردم اینهمه قرن در موردش حرف نمی زدن.شهرت شما هم برای من همین اثر رو داره ؛ نمی ذاره که نظر خودمو داشته باشم ...

..............................................................

زنورکو : من یک عاجلم نه چیز دیگه . مغازه رو عوضی گرفتید ؛ حقیقت نمی فروشم .فقط چیزهای تصنعی تو بساطم پیدا میشه . خودتون متوجه ضد و نقیض گوییتون نیستین. اومدین اینجا که یک مرد مشهور رو برای دروغ پردازیش ببینید و ازش می خواید که حقیقت رو نشونتون بده ...مثل اینکه برید مغازه ی گوشت فروشی نون بخرید!

..............................................................

زنورکو : ...زمانی بود که زمین به انسان ها سعادت ارزانی می داشت .زندگی طعم پرتقال ، آب گوارا و چرت زیر آفتاب می داد .کار وجود نداشت . آدم ها می خوردند و می خوابیدند و می نوشیدند .زن و مرد به محض اینکه تمایلی در درونشون حس می کردند طبیعتا با هم جفت گیری می کردند . هیچ عاقبتی هم نداشت . مفهوم زوج وجود نداشت . فقط جفت گیری بود . هیچ قانونی حاکم بر زیر شکم آدم ها نبود ، فقط قانون لذت بود و بس.

ولی بهشت هم مثل خوشبختی کسل کننده است . آدم ها متوجه شدند که ارضای دایمی امیال از خوابی که به دنبالش میاد کسالت آورتره .بازی لذت خسته شون کرده بود . پس انسان ها ممنوعیت را خلق کردند .مثل سوارکارهای مسابقه ی پرش از مانع ، به نظرشون رسید که جاده ی پر از مانع کمتر کسل کننده است . ممنوعیت در آنها میل جذاب و در عین حال تلخ نافرمانی را به وجود آورد . ولی آدم از اینکه همیشه از همون کوه بالا بره خسته میشه . پس آدم ها خواستند چیزی پیچیده تر از فسق و فجور به وجود بیارن . در نتیجه غیر ممکن آفریدند یعنی عشق رو .

لارسن : مسخره است !

زنورکو : نه چرا همین طوره .مزیتشو درک کنید ؛ لذت در لحظه است ، زود گذره ، سطحیه .در حالی که عشق تداوم داره . یعنی بلاخره محکمه ، پر تلاطمه ، پا برجاست!عشق زمان را به ابعاد یک داستان می بره ، مرحله های مختلفی درست می کنه ، پا پیش گذاشتن داره ، رد کردن داره ، غم و غصه ، آه و ناله ، شادی ، رنج ، بالا و پایین داره . خلاصه عشق جذابیت راه های پر پیچ و خمو داره .بله لارسن کوچولوی من ، عشق چیز دیگه ای نیست ؛ داستانیه که آدم هایی که نمی تونن با کلمات داستان بسازن ، برای خودشون سر هم می کنن.

...............................................................

لارسن : عجب ! برای شما دلبر دلخواه کسیه که نیست ؟

...............................................................

لارسن : آدم وقتی زندگی رو دوست نداره به درجات والا پناه می بره .

زنورکو : و آدم وقتی تعالی رو دوست نداره تو لجن زندگی فرو میره .

   

 

 

/ 9 نظر / 75 بازدید
عصرداستان

آفرین تبریک میگم قلمتون خیلی پخته شده و وارد عرصه حرفه ای نویسی شدید،این یک حرکت مثبت در حیات ادبیتون بدونید ،کاری کنید واژه ها در برابرت زانو بزنن.رمز موفقیت در نویسندگی همینه.مطلب زیبایی بود با وجودی که من کتاب نخونده بودم خلاصه نویسی شما کمک کرد در حال و هوای داستان قرار بگیرم پاینده و پیروز باشید به امید موفقیت های بیشتر

سخن

خیلی جالب بود. موفق باشید

عصرداستان

سلام قسمت سوم داستان میعاد در سپیده دم در وبلاگم گذاشتم .خوشحال می شم ببینید و نظر بدید

عصرداستان

متاسفانه بعضی از ادم های کوچک در دیار نویسندگی نفس می کشند که وجودشان منحوسترین اتفاق تاریخ است .این روزها می شنوم بعضی از ناکسان از سر حسادت دیگران را از اتفاق تاریخ که همان نویسندگی باشد و تعامل با افکار دیگر را منع می کنند و ایجاد مزاحمت می کنند در وبلاگ های دیگران به جای من با کمال خباست پیام می گذارند با این تیتر که استدعا می کنم با من تبادل لینگ کنید و یا موارد دیگر .این افراد نه تنها خودشان هیچ کاری نکرده اند و توانایی انجام دادن این مهم را ندارند دیگران هم منع می کنند از پیشرفت و این واقعیت این روزهای ادبیات استان ماست .اری و باید تاسف خورد برای انکه پی به خباست این فرد که خوب می شناسم چه کسی است پی ببرید به نیت شر ش در قسمت پیوندهای وبلاگ من روی انجمن نویسندگی دزفول کلیک کنید و سپس اولین نظرات را باز کنید در اخر صفحه به موجودیت ان ادم خبیس پی خواهید برد .جایی که با نام وبلاگ من برای دیگران پیام می گذارد و وبلاگ دیگری را بعد از باز کردن مشاهده می کنیم. قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین ترسم از انکه باز اید روزی کی بی خبران راه نه ان است و نه این با تقدیم احترام

reyhane

مرسی از معرفی و تشکر فراوان به خاطر گزینش خوبت

فریبا حاج دایی

ناهید خانم خلیلیان عزیز، معرفی جانداری بود. نه خسته. راستی می دانید این نوع نامه نگاری در زندگی واقعی «رومن گاری» خالق کتاب«زتدگی پیش رو» رخ داده است! او به مادرش وابسته بوده. موقعی جنگ دوم که به جبهه می رود مادرش رو به موت می رود و برای آنکه پسر دور از خانه مشوش نشود تعدادی نامه برای رومن، که در آن تاریخ جایی دور از او و در جبهه جنگ بوده، می‌نویسد و به دستِ دوستش می دهد تا به مرور، یکی بعد از دیگری، برای پسرش بفرستد تا او نفهمد که مادرش مرده. گرچه آن دوست بعدها مدعی می‌شود که به وصیت زن عمل کرده، اما تنها ده تا از دویست‌وپنجاه نامة نوشته شده را برای رومن می‌فرستد. اما همان تعداد اندک هم به رومن کمک می‌کند که با خیالِ زنده بودن مادر بجنگد و نفهمد که مادر با عشقِ دیوانه‌وارش به رومن و زندگی، مرگ را سرکار گذاشته است.

شبکه صدای تو

مدیر محترم وبلاگ با سلام. لطفا در اسرع وقت شهرستان محل سکونت خود را برای دسته بندی وبلاگتان در سایت صدای تو ، به آدرس ایمیل sedayeto.ir@gmail.com بفرستید. و سایت شبکه وبلاگی را با نام "صدای تو" در وبلاگ خود لینک کنید. ********************************** با تشکر. قربانی مدیر سایت شبکه وبلاگی استان/ صدای تو/ sedayeto.ir ********************************** با صدای تو در سطح استان و کشور دیده و شنیده شوید.

iهاجر

ممنون عزیزم.دعام کن

غزل

فرقـی نمـی کند !! بگویم و بدانـی ...! یا ...نگویم و بدانـی..! فاصله دورت نمی کند ...!!! در خوب ترین جای جهان جا داری ...! جایـی که دست هیچ کسـی به تو نمـی رسد.: دلــــــــــــــم