سرزمین کوچک من

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی ...

ژاک و اربابش

 

قطعا نمی شود سر و ته قضیه را با گفتن اینکه : « کتاب خوبی بود یا اینکه خوشم آمد و یا لذت بردم ، به هم آورد ! »

نمایشنامه ی "ژاک و اربابش" را میلان کوندرا نویسنده ی چک ، بر اساس " ژاک قضا و قدری و اربابش " اثر دیدرو نوشته که برداشت شخصی خودش است .

همانطور که پشت جلد کتاب هم نوشته شده ، کوندرا در پی تهاجم شوروی سابق به چکسلواکی در 1968 ، در لیست سیاه قرار می گیرد و ممنوع القلم می شود و به دلیل محرومیت از چاپ کتاب هایش امکان گذران زندگی را از دست می دهد . 

یک کارگردان تئاتر به او پیشنهاد می کند که تحت پوشش نام او نمایشنامه ای با اقتباس از " ابله " داستایوسکی برای اجرای صحنه بنویسد ولی کوندرا قبول نمی کند و با وجود مخالفت کارگردان ، " ژاک و اربابش " را قلم می زند ...

نمایشنامه در سه پرده نوشته شده است . ژاک و اربابش که همانند متن اصلی در هیچ کجا نامش آورده نمی شود ، در سفری به مقصدی نا معلوم هستند که شاید استعاره از سفر زندگی باشد . نمایش در برگیرنده ی چهار داستان عشقی و خیانت عشقی می باشد که شباهت زیادی به هم دارند .

شگردی که نویسنده به کار برده برای اینکه روایتی یکنواخت را ارائه ندهد و من خیلی پسندیدم این بود که روایت داستان ها مرتب توسط شخصیت ها شکسته می شود و ما را درگیر خودشان می کنند ...

گلچین هایی از کتاب . 

.:: داستان غلاف و دشنه ::.

ژاک :روزی دشنه و غلاف با هم دعوایشان شد . دشنه گفت : « غلاف عزیزم ای کاش تو اینقدر زن پچل نبودی و هر روز به دشنه ی تازه ای پناه نمی دادی .» غلاف در جواب گفت : « دشنه ی محبوبم ای کاش تو اینقدر شهوت ران نبودی و هر روز به غلاف تازه ای پناه نمی بردی . »

.................................................

ژاک :در روی زمین هیچ چیز قطعی نیست و معنای چیزها با وزیدن بادی تغییر می کند . باد دائما می وزد ، چه بدانید و چه ندانید . باد می وزد و شادی به اندوه ، انتقام به پاداش تبدیل می شود و یک زن ول به همسر وفاداری تبدیل می شود که هیچ کس را با او نمی توان مقایسه کرد .

................................................

دیالوگی طلایی که روزها مرا به خودش مشغول نگه داشت و باعث شد کمی بیشتر با آدم های اطرافم مهربان باشم و کمتر قضاوتشان کنم ...

ژاک :بسیاری از دختران آبرومند به زن های بی آبرو تبدیل شده اند . چرا یک بار این جریان را برعکس نکنیم ؟ 

...............................................

ژاک :به من بگویید کجا داریم می رویم ؟

ارباب :کدام یک از ما می دانیم به کجا داریم می رویم ؟

ژاک :این را هیچ کس نمی داند .

ارباب :هیچ کس .

...............................................

ارباب :"به پیش" کجاست ؟

ژاک :اجازه بدهید راز بزرگی را برایتان بگویم . یکی از قدیمی ترین حقه های نوع بشر را . " به پیش " هر جا که شد ، است .

ارباب :هر جا که شد ؟

ژاک :(در حالی که با یک دست دایره ی بزرگی درست می کند ) به هر جا که نگاه کنید " به پیش " است !

...

ارباب :(با اندوه ) خب ، پس ، ژاک به پیش !

 

   + ناهید خلیلیان ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

قرمز

فقط از یه چیز می ترسم ....

اینکه یه روز "سیـــــــــــــاه" ، "قـــــــــــــــرمز" رو ببلعه ...

 

( انتهای پرده ی دوم "قرمز"_ جان لوگن )

   + ناهید خلیلیان ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نوای اسرار آمیز

 

 

یک نیمروز زندگی با " زنورکو " ، " لارسن " و " هلن " ، اتفاق کمی نبود . دست کم برای من . این سه نفر آدم های اشمیتِ فیلسوف هستند در نمایشنامه ی کم نظیر " نوای اسرار آمیز " . 

نمایشنامه ای کاراکتر محور به سبک رئال جادویی و دیالوگ هایی پویا که همواره خواننده و یا بیننده را به چالش می کشد و غافلگیر می کند . گاهی زنورکو را فیلسوف می یابیم و گاهی لارسن را...انگار تکه هایی از وجود اشمیت است که در وجود آنها جا مانده ...

داستان از این قرار است :

در سر تا سر نمایش فقط با دو کاراکتر رو به رو هستیم . دو مرد . زنورکو که جایزه ی ادبی نوبل گرفته و به تنهایی در جزیره ی رزونوی در دریای نروژ زندگی می کند ، لارسن که خودش را خبرنگار معرفی می کند تا به بهانه ی مصاحبه ، به زنورکو نزدیک شود و هلن مترناک که یک شخصیت غایب است .

زنورکو کتابی به نام " عشق ناگفته " منتشر می کند که مجموعه نامه نگاری های عاشقانه ی یک زن و مرد است .کتابی متفاوت با سایر کتاب هایش که مورد توجه منتقدین قرار می گیرد . در روند داستان متوجه می شویم " زن " رمان زنورکو ، همان معشوقه اش هلن مترناک است که پانزده سال پیش در محلی به نام نبروزنیک با او آشنا می شود . چند ماهی در اوج سعادت و در عشقی داغ و آتشین با هم به سر می برند . بعد زنورکو تصمیم می گیرد این رابطه را تمام کند ، به یک جزیره برود تا در انزوا زندگی کند و عشقشان را با نامه نگاری ادامه دهند . چیزی حدود پانزده سال !

و اما لارسن! خبرنگار قلابی! معلم موسیقی! شوهر هلن! نویسنده ی ده ساله ی نامه های عاشقانه به زنورکو!!!

هلن بعد از زنورکو با لارسن ازدواج می کند و پس از دو سال به علت سرطان می میرد . زنورکو در تمام مدت این ده سال نمی فهمد هلن ازدواج کرده ، مرده و حالا با یک مرد مکاتبه می کند ... لارسن بعد از مرگ هلن وقتی متوجه نامه های ارسال نشده ی او می شود به مدت ده سال به جای او به زنورکو نامه می نویسد و اینگونه به ظن خودش هلن را زنده نگه می دارد ...

و در پایان می بینیم این دو مرد تصمیم می گیرند همچنان مانند قبل به نامه نگاری هایشان ادامه دهند ...و اینجاست که حرف لارسن اثبات می شود ؛ اینکه :

.::عشق جنسیت ندارد::.

 

گلچین کردن از این کتاب برایم سخت است ، با این حال ...

 

زمانی که زنورکو از لارسن می پرسد کتابهایش را دوست دارد یا نه؟

لارسن : یک کم مثل خداست.

زنورکو : منظورتون چیه ؟

لارسن : درباره ی خدا هم مدت ها قبل از اینکه واقعا صادقانه در موردش کوچکترین سوالی از خودتون بکنید ، خیلی چیزها می شنوید .و از اون به بعد وقتی شروع می کنید درباره اش فکر کنید قبلا تحت تاثیر حرف هایی که شنیدید قرار گرفته اید...ابهتش شما رو گرفته ...آدم به خودش میگه خب اگه وجود نداشت که مردم اینهمه قرن در موردش حرف نمی زدن.شهرت شما هم برای من همین اثر رو داره ؛ نمی ذاره که نظر خودمو داشته باشم ...

..............................................................

زنورکو : من یک عاجلم نه چیز دیگه . مغازه رو عوضی گرفتید ؛ حقیقت نمی فروشم .فقط چیزهای تصنعی تو بساطم پیدا میشه . خودتون متوجه ضد و نقیض گوییتون نیستین. اومدین اینجا که یک مرد مشهور رو برای دروغ پردازیش ببینید و ازش می خواید که حقیقت رو نشونتون بده ...مثل اینکه برید مغازه ی گوشت فروشی نون بخرید!

..............................................................

زنورکو : ...زمانی بود که زمین به انسان ها سعادت ارزانی می داشت .زندگی طعم پرتقال ، آب گوارا و چرت زیر آفتاب می داد .کار وجود نداشت . آدم ها می خوردند و می خوابیدند و می نوشیدند .زن و مرد به محض اینکه تمایلی در درونشون حس می کردند طبیعتا با هم جفت گیری می کردند . هیچ عاقبتی هم نداشت . مفهوم زوج وجود نداشت . فقط جفت گیری بود . هیچ قانونی حاکم بر زیر شکم آدم ها نبود ، فقط قانون لذت بود و بس.

ولی بهشت هم مثل خوشبختی کسل کننده است . آدم ها متوجه شدند که ارضای دایمی امیال از خوابی که به دنبالش میاد کسالت آورتره .بازی لذت خسته شون کرده بود . پس انسان ها ممنوعیت را خلق کردند .مثل سوارکارهای مسابقه ی پرش از مانع ، به نظرشون رسید که جاده ی پر از مانع کمتر کسل کننده است . ممنوعیت در آنها میل جذاب و در عین حال تلخ نافرمانی را به وجود آورد . ولی آدم از اینکه همیشه از همون کوه بالا بره خسته میشه . پس آدم ها خواستند چیزی پیچیده تر از فسق و فجور به وجود بیارن . در نتیجه غیر ممکن آفریدند یعنی عشق رو .

لارسن : مسخره است !

زنورکو : نه چرا همین طوره .مزیتشو درک کنید ؛ لذت در لحظه است ، زود گذره ، سطحیه .در حالی که عشق تداوم داره . یعنی بلاخره محکمه ، پر تلاطمه ، پا برجاست!عشق زمان را به ابعاد یک داستان می بره ، مرحله های مختلفی درست می کنه ، پا پیش گذاشتن داره ، رد کردن داره ، غم و غصه ، آه و ناله ، شادی ، رنج ، بالا و پایین داره . خلاصه عشق جذابیت راه های پر پیچ و خمو داره .بله لارسن کوچولوی من ، عشق چیز دیگه ای نیست ؛ داستانیه که آدم هایی که نمی تونن با کلمات داستان بسازن ، برای خودشون سر هم می کنن.

...............................................................

لارسن : عجب ! برای شما دلبر دلخواه کسیه که نیست ؟

...............................................................

لارسن : آدم وقتی زندگی رو دوست نداره به درجات والا پناه می بره .

زنورکو : و آدم وقتی تعالی رو دوست نداره تو لجن زندگی فرو میره .

   

 

 

   + ناهید خلیلیان ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نوای اسرار آمیز

 

 

یک نیمروز زندگی با " زنورکو " ، " لارسن " و " هلن " ، اتفاق کمی نبود . دست کم برای من . این سه نفر آدم های اشمیتِ فیلسوف هستند در نمایشنامه ی کم نظیر " نوای اسرار آمیز " . 

نمایشنامه ای کاراکتر محور به سبک رئال جادویی و دیالوگ هایی پویا که همواره خواننده و یا بیننده را به چالش می کشد و غافلگیر می کند . گاهی زنورکو را فیلسوف می یابیم و گاهی لارسن را...انگار تکه هایی از وجود اشمیت است که در وجود آنها جا مانده ...

داستان از این قرار است :

در سر تا سر نمایش فقط با دو کاراکتر رو به رو هستیم . دو مرد . زنورکو که جایزه ی ادبی نوبل گرفته و به تنهایی در جزیره ی رزونوی در دریای نروژ زندگی می کند ، لارسن که خودش را خبرنگار معرفی می کند تا به بهانه ی مصاحبه ، به زنورکو نزدیک شود و هلن مترناک که یک شخصیت غایب است .

زنورکو کتابی به نام " عشق ناگفته " منتشر می کند که مجموعه نامه نگاری های عاشقانه ی یک زن و مرد است .کتابی متفاوت با سایر کتاب هایش که مورد توجه منتقدین قرار می گیرد . در روند داستان متوجه می شویم " زن " رمان زنورکو ، همان معشوقه اش هلن مترناک است که پانزده سال پیش در محلی به نام نبروزنیک با او آشنا می شود . چند ماهی در اوج سعادت و در عشقی داغ و آتشین با هم به سر می برند . بعد زنورکو تصمیم می گیرد این رابطه را تمام کند ، به یک جزیره برود تا در انزوا زندگی کند و عشقشان را با نامه نگاری ادامه دهند . چیزی حدود پانزده سال !

و اما لارسن! خبرنگار قلابی! معلم موسیقی! شوهر هلن! نویسنده ی ده ساله ی نامه های عاشقانه به زنورکو!!!

هلن بعد از زنورکو با لارسن ازدواج می کند و پس از دو سال به علت سرطان می میرد . زنورکو در تمام مدت این ده سال نمی فهمد هلن ازدواج کرده ، مرده و حالا با یک مرد مکاتبه می کند ... لارسن بعد از مرگ هلن وقتی متوجه نامه های ارسال نشده ی او می شود به مدت ده سال به جای او به زنورکو نامه می نویسد و اینگونه به ظن خودش هلن را زنده نگه می دارد ...

و در پایان می بینیم این دو مرد تصمیم می گیرند همچنان مانند قبل به نامه نگاری هایشان ادامه دهند ...و اینجاست که حرف لارسن اثبات می شود ؛ اینکه :

.::عشق جنسیت ندارد::.

 

گلچین کردن از این کتاب برایم سخت است ، با این حال ...

 

زمانی که زنورکو از لارسن می پرسد کتابهایش را دوست دارد یا نه؟

لارسن : یک کم مثل خداست.

زنورکو : منظورتون چیه ؟

لارسن : درباره ی خدا هم مدت ها قبل از اینکه واقعا صادقانه در موردش کوچکترین سوالی از خودتون بکنید ، خیلی چیزها می شنوید .و از اون به بعد وقتی شروع می کنید درباره اش فکر کنید قبلا تحت تاثیر حرف هایی که شنیدید قرار گرفته اید...ابهتش شما رو گرفته ...آدم به خودش میگه خب اگه وجود نداشت که مردم اینهمه قرن در موردش حرف نمی زدن.شهرت شما هم برای من همین اثر رو داره ؛ نمی ذاره که نظر خودمو داشته باشم ...

..............................................................

زنورکو : من یک عاجلم نه چیز دیگه . مغازه رو عوضی گرفتید ؛ حقیقت نمی فروشم .فقط چیزهای تصنعی تو بساطم پیدا میشه . خودتون متوجه ضد و نقیض گوییتون نیستین. اومدین اینجا که یک مرد مشهور رو برای دروغ پردازیش ببینید و ازش می خواید که حقیقت رو نشونتون بده ...مثل اینکه برید مغازه ی گوشت فروشی نون بخرید!

..............................................................

زنورکو : ...زمانی بود که زمین به انسان ها سعادت ارزانی می داشت .زندگی طعم پرتقال ، آب گوارا و چرت زیر آفتاب می داد .کار وجود نداشت . آدم ها می خوردند و می خوابیدند و می نوشیدند .زن و مرد به محض اینکه تمایلی در درونشون حس می کردند طبیعتا با هم جفت گیری می کردند . هیچ عاقبتی هم نداشت . مفهوم زوج وجود نداشت . فقط جفت گیری بود . هیچ قانونی حاکم بر زیر شکم آدم ها نبود ، فقط قانون لذت بود و بس.

ولی بهشت هم مثل خوشبختی کسل کننده است . آدم ها متوجه شدند که ارضای دایمی امیال از خوابی که به دنبالش میاد کسالت آورتره .بازی لذت خسته شون کرده بود . پس انسان ها ممنوعیت را خلق کردند .مثل سوارکارهای مسابقه ی پرش از مانع ، به نظرشون رسید که جاده ی پر از مانع کمتر کسل کننده است . ممنوعیت در آنها میل جذاب و در عین حال تلخ نافرمانی را به وجود آورد . ولی آدم از اینکه همیشه از همون کوه بالا بره خسته میشه . پس آدم ها خواستند چیزی پیچیده تر از فسق و فجور به وجود بیارن . در نتیجه غیر ممکن آفریدند یعنی عشق رو .

لارسن : مسخره است !

زنورکو : نه چرا همین طوره .مزیتشو درک کنید ؛ لذت در لحظه است ، زود گذره ، سطحیه .در حالی که عشق تداوم داره . یعنی بلاخره محکمه ، پر تلاطمه ، پا برجاست!عشق زمان را به ابعاد یک داستان می بره ، مرحله های مختلفی درست می کنه ، پا پیش گذاشتن داره ، رد کردن داره ، غم و غصه ، آه و ناله ، شادی ، رنج ، بالا و پایین داره . خلاصه عشق جذابیت راه های پر پیچ و خمو داره .بله لارسن کوچولوی من ، عشق چیز دیگه ای نیست ؛ داستانیه که آدم هایی که نمی تونن با کلمات داستان بسازن ، برای خودشون سر هم می کنن.

...............................................................

لارسن : عجب ! برای شما دلبر دلخواه کسیه که نیست ؟

...............................................................

لارسن : آدم وقتی زندگی رو دوست نداره به درجات والا پناه می بره .

زنورکو : و آدم وقتی تعالی رو دوست نداره تو لجن زندگی فرو میره .

   

 

 

   + ناهید خلیلیان ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تمام من همه عدو

برو بیرون !

برو !

نترس!

اون بیرون هنوز آسمون آبیه

خاکش تشنه است

نخل ها ایستادن ....ولی بی سر !

اون بیرون همه چیز سر جاشه ...فقط آدماش فرق کرده...

 

 

از هر نمایشی گوشه هایی در ذهن هر بیننده ای به یادگار می ماند  

دیالوگ های بالا یادگاری های من است  از آخرین نمایش اجرا شده ی امشب ؛ آخرین شب جشنواره ی تئاتر چهار محال و بختیاری ؛ " تمام من همه عدو "

نوشته ی مرتضی شاه کرم به کارگردانی :سید اکبر دانیالی لردگانی

نمایشی در ژانر مقاومت ولی با روایتی دگرگون شده از آدم های بعد از جنگ از نوع رئال جادویی

و البته این نمایش از جمله کارهای مشروط جشنواره ی پارسال بوده !

داستان از این قرار بود :

ما فقط با دو پرسناژ روبرو بودیم ؛ دو پیرمرد

و نمی توانم بگویم دو دوست یا دو دشمن !

یکی از پیرمرد ها ایرانی و دیگری عراقی

32 سال پیش فرید ، پسر 8 ساله ی پیرمرد ایرانی و همسرش در خانه شان به دست سربازان عراقی بی رحمانه کشته می شوند . پیرمرد به حکم انتقام سرباز عراقی را که او هم در آن زمان پسری 8 ماهه داشته 32 سال بدون آنکه کسی بفهمد در خانه اش اسیر می کند و هر شب با مرور گذشته ، لحظه ی کشتن زن و فرزندش ، و بازی آینده ای که انتظارش را برای پسرش می کشیده ....به نوعی او را شکنجه می دهد ...ولی میبینیم که خونخواهی پیرمرد ایرانی با گذشت زمان به وابستگی شان منجر می شود !

تصمیم می گیرد خانه اش را به او بدهد ، برایش زن بگیرد ، حتی تلفنی مهیا می کند تا همیشه از حالش با خبر باشد............

 

رویکردی که اخیرا در حوزه ی ادبیات مقاومت شاهد آن بوده ایم ، تلفیق آن با طنز است و البته موفق.

من با نمایش خندیدم ، گریه کردم ...و مدام صدای خنده ی تماشاچیان در گوشم می پیچید و در انتها کف زدن کش دار آنها ...

 

ستایش می کنم :

اندیشه ی کار ؛ مرتضی شاه کرم

کارگردان و بازیگر نقش پیرمرد ایرانی ؛ اکبر دانیالی

دستیار کارگردان و بازیگر نقش پیرمرد عراقی ؛ اسماعیل مرادی

و عوامل پشت صحنه را .

 

و از الان با اطمینان می گویم برگزیده ی جشنواره ، "تمام من همه عدو " خواهد بود .

 

 

   + ناهید خلیلیان ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

یک جمله از هملت نه ببخشید شکسپیر...

 

قصد پر حرفی ندارم ، دیشب برای چندمین بار تراژدی هملت رو خوندم...

-

-

-

آنچه هملت می داند و می خواهد بداند ، او را از دنیای خود دور می کند . او نمی تواند با محیط خود سازگار شود پس نقش آدمی خل و دیوانه را پیشه می کند . در این جهان دروغین دیوانگی ماسکی ست که به وی امکان می دهد به هر آنچه می اندیشد ، بیندیشد و از ریاکاری بپرهیزد و به کسی که محترم نمی شمارد ، احترام نگذارد.

در سایه ی "طنز" است که می تواند صداقت خود را حفظ کند......

-

-

-

خوندنش رو حتما بهتون توصیه می کنم ، از خطیش نبود که چیزی یاد نگیرم!

ولی با همه ی این احوال ، هنوز میگم " اتللو " یه چیزه دیگه ست...

گلچین کردن از این کتاب کار سختیه ...به نظر من شکسپیر یا اصلا آدمیزاد نبود! یا فقط اون آدم بود....!!

علاوه بر این جمله ی معروفش " بودن یا نبودن ، حرف در همین است " یکی دیگه از جملات این کتاب که  بیشتر از بقیه ملکه ی ذهن من شده :

-

-

-

هملت :

 

خوشا به حال کسانی که خون و خردشان چنان درست به هم پیوند خورده است که

 دیگر چون " نی " ، نیستند که سر انگشتان بخت ، هر نوایی که بخواهد ، از ایشان

 بیرون بکشد...! 

   + ناهید خلیلیان ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()