سرزمین کوچک من

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی ...

دمی با ندا ...

 

 آغوش تو را هلال ماه می خواهم

من شب زده ام نشان راه می خواهم

گر سهم من از چشم سیه تاریکیست

یوسف شده ام بیا که چاه می خواهم

 

 + شعر از دوست نازنینم ؛ ندا ریسی

   + ناهید خلیلیان ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

قرمز

فقط از یه چیز می ترسم ....

اینکه یه روز "سیـــــــــــــاه" ، "قـــــــــــــــرمز" رو ببلعه ...

 

( انتهای پرده ی دوم "قرمز"_ جان لوگن )

   + ناهید خلیلیان ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نگران تنهایی توام

 

دست هایم تنهایی ات را پر نمی کنند

تنهاترت می کنند

باید

دست هایم را

دست هایت را

برای همیشه گم کنم ...

 

   + ناهید خلیلیان ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نوای اسرار آمیز

 

 

یک نیمروز زندگی با " زنورکو " ، " لارسن " و " هلن " ، اتفاق کمی نبود . دست کم برای من . این سه نفر آدم های اشمیتِ فیلسوف هستند در نمایشنامه ی کم نظیر " نوای اسرار آمیز " . 

نمایشنامه ای کاراکتر محور به سبک رئال جادویی و دیالوگ هایی پویا که همواره خواننده و یا بیننده را به چالش می کشد و غافلگیر می کند . گاهی زنورکو را فیلسوف می یابیم و گاهی لارسن را...انگار تکه هایی از وجود اشمیت است که در وجود آنها جا مانده ...

داستان از این قرار است :

در سر تا سر نمایش فقط با دو کاراکتر رو به رو هستیم . دو مرد . زنورکو که جایزه ی ادبی نوبل گرفته و به تنهایی در جزیره ی رزونوی در دریای نروژ زندگی می کند ، لارسن که خودش را خبرنگار معرفی می کند تا به بهانه ی مصاحبه ، به زنورکو نزدیک شود و هلن مترناک که یک شخصیت غایب است .

زنورکو کتابی به نام " عشق ناگفته " منتشر می کند که مجموعه نامه نگاری های عاشقانه ی یک زن و مرد است .کتابی متفاوت با سایر کتاب هایش که مورد توجه منتقدین قرار می گیرد . در روند داستان متوجه می شویم " زن " رمان زنورکو ، همان معشوقه اش هلن مترناک است که پانزده سال پیش در محلی به نام نبروزنیک با او آشنا می شود . چند ماهی در اوج سعادت و در عشقی داغ و آتشین با هم به سر می برند . بعد زنورکو تصمیم می گیرد این رابطه را تمام کند ، به یک جزیره برود تا در انزوا زندگی کند و عشقشان را با نامه نگاری ادامه دهند . چیزی حدود پانزده سال !

و اما لارسن! خبرنگار قلابی! معلم موسیقی! شوهر هلن! نویسنده ی ده ساله ی نامه های عاشقانه به زنورکو!!!

هلن بعد از زنورکو با لارسن ازدواج می کند و پس از دو سال به علت سرطان می میرد . زنورکو در تمام مدت این ده سال نمی فهمد هلن ازدواج کرده ، مرده و حالا با یک مرد مکاتبه می کند ... لارسن بعد از مرگ هلن وقتی متوجه نامه های ارسال نشده ی او می شود به مدت ده سال به جای او به زنورکو نامه می نویسد و اینگونه به ظن خودش هلن را زنده نگه می دارد ...

و در پایان می بینیم این دو مرد تصمیم می گیرند همچنان مانند قبل به نامه نگاری هایشان ادامه دهند ...و اینجاست که حرف لارسن اثبات می شود ؛ اینکه :

.::عشق جنسیت ندارد::.

 

گلچین کردن از این کتاب برایم سخت است ، با این حال ...

 

زمانی که زنورکو از لارسن می پرسد کتابهایش را دوست دارد یا نه؟

لارسن : یک کم مثل خداست.

زنورکو : منظورتون چیه ؟

لارسن : درباره ی خدا هم مدت ها قبل از اینکه واقعا صادقانه در موردش کوچکترین سوالی از خودتون بکنید ، خیلی چیزها می شنوید .و از اون به بعد وقتی شروع می کنید درباره اش فکر کنید قبلا تحت تاثیر حرف هایی که شنیدید قرار گرفته اید...ابهتش شما رو گرفته ...آدم به خودش میگه خب اگه وجود نداشت که مردم اینهمه قرن در موردش حرف نمی زدن.شهرت شما هم برای من همین اثر رو داره ؛ نمی ذاره که نظر خودمو داشته باشم ...

..............................................................

زنورکو : من یک عاجلم نه چیز دیگه . مغازه رو عوضی گرفتید ؛ حقیقت نمی فروشم .فقط چیزهای تصنعی تو بساطم پیدا میشه . خودتون متوجه ضد و نقیض گوییتون نیستین. اومدین اینجا که یک مرد مشهور رو برای دروغ پردازیش ببینید و ازش می خواید که حقیقت رو نشونتون بده ...مثل اینکه برید مغازه ی گوشت فروشی نون بخرید!

..............................................................

زنورکو : ...زمانی بود که زمین به انسان ها سعادت ارزانی می داشت .زندگی طعم پرتقال ، آب گوارا و چرت زیر آفتاب می داد .کار وجود نداشت . آدم ها می خوردند و می خوابیدند و می نوشیدند .زن و مرد به محض اینکه تمایلی در درونشون حس می کردند طبیعتا با هم جفت گیری می کردند . هیچ عاقبتی هم نداشت . مفهوم زوج وجود نداشت . فقط جفت گیری بود . هیچ قانونی حاکم بر زیر شکم آدم ها نبود ، فقط قانون لذت بود و بس.

ولی بهشت هم مثل خوشبختی کسل کننده است . آدم ها متوجه شدند که ارضای دایمی امیال از خوابی که به دنبالش میاد کسالت آورتره .بازی لذت خسته شون کرده بود . پس انسان ها ممنوعیت را خلق کردند .مثل سوارکارهای مسابقه ی پرش از مانع ، به نظرشون رسید که جاده ی پر از مانع کمتر کسل کننده است . ممنوعیت در آنها میل جذاب و در عین حال تلخ نافرمانی را به وجود آورد . ولی آدم از اینکه همیشه از همون کوه بالا بره خسته میشه . پس آدم ها خواستند چیزی پیچیده تر از فسق و فجور به وجود بیارن . در نتیجه غیر ممکن آفریدند یعنی عشق رو .

لارسن : مسخره است !

زنورکو : نه چرا همین طوره .مزیتشو درک کنید ؛ لذت در لحظه است ، زود گذره ، سطحیه .در حالی که عشق تداوم داره . یعنی بلاخره محکمه ، پر تلاطمه ، پا برجاست!عشق زمان را به ابعاد یک داستان می بره ، مرحله های مختلفی درست می کنه ، پا پیش گذاشتن داره ، رد کردن داره ، غم و غصه ، آه و ناله ، شادی ، رنج ، بالا و پایین داره . خلاصه عشق جذابیت راه های پر پیچ و خمو داره .بله لارسن کوچولوی من ، عشق چیز دیگه ای نیست ؛ داستانیه که آدم هایی که نمی تونن با کلمات داستان بسازن ، برای خودشون سر هم می کنن.

...............................................................

لارسن : عجب ! برای شما دلبر دلخواه کسیه که نیست ؟

...............................................................

لارسن : آدم وقتی زندگی رو دوست نداره به درجات والا پناه می بره .

زنورکو : و آدم وقتی تعالی رو دوست نداره تو لجن زندگی فرو میره .

   

 

 

   + ناهید خلیلیان ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هزار تومن

 

 این جاده ، این بیابان ، خط فاصله ی من و خانه ی پدری ام است . یک خط فاصله ی کشیده.

مثل همیشه از اینجا که می گذریم ، در سکوت و صدای هوهوی باد حل می شوم .

آرش مشغول حرف زدن با تلفن است . یک لحظه ماشین را کنار می زند. کیف پولش را روی فرمان نزدیک پنجره می گذارد.یک دستی زیرورو اش می کند . همین که می خواهم کیف را بگیرم تا کمک اش کنم ، باد یک هزارتومنی را می قاپد و فرار می کند .

تا بگویم : « ولش کن » ، پیاده می شود و دنبالش می دود .چند دقیقه طول می کشد تا برگردد.وقتی می آید به جای هزار تومنی ، چیزی در دست هایش می لولد . خودم را جمع می کنم و به در ماشین می چسبانم .

-  این چیه دیگه ؟

آرش روی سرش دست می کشد و پرهایش را باز و بسته می کند ، می گوید :

« این یه کبوتر کوچولوِ که یکی پراشو چیده . کنار یه تخته سنگ پیداش کردم . نمی تونه پرواز کنه .»

بدش نمی آید کمی سر به سرم بگذارد ؛ با شیطنت می خندد و نوک کبوتر را نزدیک صورتم می کند . بی اختیار چشم هایم را می بندم و جیغ می کشم . برای اینکه نقطه ضعف دستش نداده باشم ، کبوتر را می گیرم . همین که دستم زیر شکم نرمش می نشیند ، چیزی درون شکمم سُر می خورد. چند بار می خواهم بی اختیار رهایش کنم ولی این تخس شدن ادواری نمی گذارد.

آرش پیروزمندانه فرمان را می چرخاند و همین طور که جلویش را نگاه می کند می گوید :« ببین ! پول حلال هیچ وقت گم نمیشه »

و من فقط به چشم های کبوتر نگاه می کنم . . .

 

 

خانه ی پدری ام یک حیاط بزرگ دارد . از وقتی یادم می آید این لانه ی مرغ و خروس هم ته حیاط بود . دست هایم عرق می کند . پرهای کبوتر خیس می شود . توی حیاط رهایش می کنم تا کمی با مرغ و خروس ها عیاق شود .

وقتی می روم داخل ، آرش نشسته است و با ریموت تلویزیون کلنجار می رود . مادرم با همان لبخند همیشگی اش ، با یک سینی چای می آید . می پرسد : « اینو دیگه از کجا آوردین ؟ »

آرش با خنده می گوید : « از تو بیابون ، خریدیم هزار تومن » و به من خیره می شود .

مادر منظور آرش را نمی فهمد و با تعجب می گوید : « فقط هزار تومن ! »

یک دفعه صدای مرغ و خروس ها بلند می شود . سریع می روم سمت حیاط . گربه ی سیاه از توی لانه می پرد روی پشت بام و ناپدید می شود.

به آرش و مادر که پشت سرم آمده اند می گویم : « این گربه ی سیاه لعنتی ، اونموقع ها هم کابوس منو جوجه هام بود . الان که زورش به این مرغ و خروسا نمی رسه ، بوی کبوتر شنیده»  

کبوتری در کار نیست . سمت لانه می روم . شاید از ترس درون آن پنهان شده باشد . هر چه نگاه می کنم درون لانه تاریک است و چیزی نمی بینم . آرش به کمکم می آید . او یک طرف سقف را می گیرد و من هم طرف دیگر را و بلندش می کنیم . فقط چند تا پرِ کبوتر !

آرش ذوق زده می گوید : « الـــــــــــــهه ! اینا رو ببین  . . . »

من که هنوز چشم های کبوتر جلوی چشمم هست ، سرم را بر می گردانم و گوشه ی لانه ، چشمم به رنگ آجری هفده ، هجده تخم مرغ گیر می کند .

به مادر می گویم : « مامان ! حتما تا حالا اینا رو ندیدی ؟ »

با هم به آشپزخانه می بریمشان . معلوم نیست مال کِی هستند . می گویم : « چقدر سبک هستن حتما خراب شدن . . .»

نمی گذارم مادر با آب تست شان کند . یک ظرف بزرگ می آورم و دانه دانه می شکنم .

همه خراب هستند غیر از دو تا .

به دو تا زرده تخم مرغ در ظرف نگاه می کنم .یاد دو تا چشم های کبوتر توی ماشین می افتم.

از آرش می پرسم :

« تخم مرغ الان دونه ای چنده ؟ »   

- کیلویی چهار هزاروخورده ، دونه ای حدودا پونصد ت . . .

حرفش را می خورد و به تخم مرغ ها خیره می شود . به گمانم به همانی فکر می کند که من فکر می کنم .

 

   + ناهید خلیلیان ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

برترین های جشنواره ی تئاتر

 

خوشحالم

پیش بینی من درست از آب در آمد ...

نمایش های " تمام من همه عدو "و" خواب هایی که برای ماهی ها می بینم"

به جشنواره ی منطقه ای فجر راه پیدا کردند.

اکبر دانیالی به عنوان بازیگر و کارگردان اول شناخته شد

برایشان آرزوی موفقیت روز افزون دارم.

 و

ناراحتم

ظاهرا این بار هنر موجب فصل شد نه وصل !

هنرمندان چهار محال از نحوه ی داوری رضایتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...که چه عرض کنم ...

اگر بگویم : "کاش هنر را به خاطر ذات خودش دوست داشتیم" ...خیلی شعار گونه می شود ، نه ؟

پس نمی گویم خنثی

 

   + ناهید خلیلیان ; ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تمام من همه عدو

برو بیرون !

برو !

نترس!

اون بیرون هنوز آسمون آبیه

خاکش تشنه است

نخل ها ایستادن ....ولی بی سر !

اون بیرون همه چیز سر جاشه ...فقط آدماش فرق کرده...

 

 

از هر نمایشی گوشه هایی در ذهن هر بیننده ای به یادگار می ماند  

دیالوگ های بالا یادگاری های من است  از آخرین نمایش اجرا شده ی امشب ؛ آخرین شب جشنواره ی تئاتر چهار محال و بختیاری ؛ " تمام من همه عدو "

نوشته ی مرتضی شاه کرم به کارگردانی :سید اکبر دانیالی لردگانی

نمایشی در ژانر مقاومت ولی با روایتی دگرگون شده از آدم های بعد از جنگ از نوع رئال جادویی

و البته این نمایش از جمله کارهای مشروط جشنواره ی پارسال بوده !

داستان از این قرار بود :

ما فقط با دو پرسناژ روبرو بودیم ؛ دو پیرمرد

و نمی توانم بگویم دو دوست یا دو دشمن !

یکی از پیرمرد ها ایرانی و دیگری عراقی

32 سال پیش فرید ، پسر 8 ساله ی پیرمرد ایرانی و همسرش در خانه شان به دست سربازان عراقی بی رحمانه کشته می شوند . پیرمرد به حکم انتقام سرباز عراقی را که او هم در آن زمان پسری 8 ماهه داشته 32 سال بدون آنکه کسی بفهمد در خانه اش اسیر می کند و هر شب با مرور گذشته ، لحظه ی کشتن زن و فرزندش ، و بازی آینده ای که انتظارش را برای پسرش می کشیده ....به نوعی او را شکنجه می دهد ...ولی میبینیم که خونخواهی پیرمرد ایرانی با گذشت زمان به وابستگی شان منجر می شود !

تصمیم می گیرد خانه اش را به او بدهد ، برایش زن بگیرد ، حتی تلفنی مهیا می کند تا همیشه از حالش با خبر باشد............

 

رویکردی که اخیرا در حوزه ی ادبیات مقاومت شاهد آن بوده ایم ، تلفیق آن با طنز است و البته موفق.

من با نمایش خندیدم ، گریه کردم ...و مدام صدای خنده ی تماشاچیان در گوشم می پیچید و در انتها کف زدن کش دار آنها ...

 

ستایش می کنم :

اندیشه ی کار ؛ مرتضی شاه کرم

کارگردان و بازیگر نقش پیرمرد ایرانی ؛ اکبر دانیالی

دستیار کارگردان و بازیگر نقش پیرمرد عراقی ؛ اسماعیل مرادی

و عوامل پشت صحنه را .

 

و از الان با اطمینان می گویم برگزیده ی جشنواره ، "تمام من همه عدو " خواهد بود .

 

 

   + ناهید خلیلیان ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نقطه سر خط

 

تا ننوشته باشی ...

... نمی توانی خط بزنی

 

   + ناهید خلیلیان ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

سه نقطه

 

هر وقت بلد نیستی

کم میاری

بی حوصله ای

وقت نداری

...

میای سراغ من !

،،،

من به دادت می رسم

کمکت می کنم

داشته و نداشته ی تو رو در خودم جا می دم

...

و تو باز هم به من می گی :

« و غیــــــــــــــــــــــــــــــــــــره ! »

 

 

   + ناهید خلیلیان ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

.:: دلیل بودن ::.

 

پدر !

پرستیدنی ترین مردی هستی که می شناسم

اگر هستم

اگر از چیزی هراس ندارم

اگر دلگرم هستم

و هزاران " اگر " دیگر که از عهده ی این بلاگ خارج است ...

به خاطر اینست که هستی

که دستت روی شانه ام هست و نمی گذاری بیفتم

تو مرا رساندی به اینکه تاریخ "تحول" مهم است نه "تولد" !

و این تاریخ را تو در دفتر من نوشتی : « شانزده سالگی »

به خاطر داشتنت احساس می کنم برایم پارتی بازی شده ! 

کوه صبورم !

ستایشت می کنم ، ممنونم که هستی ...

   + ناهید خلیلیان ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نارنجی پوش بیرحم

 

 

 

 

 

کودکی که هنوز اندر خم یادگیری اتل متل توتوله است و تمام روزش به خاله خاله با لیلی دختر مهری خانم صاحبخانه می گذرد ، چه می فهمد که نارنجی پوش بخاطر کوکو سبزی به او تجاوز نکرده ...

یعنی گناهش فقط خوردن کوکوسبزی بود؟!

یهدا فقط می دید مادرش مریم که تا چند روز پیش ایستاده غذا می پخت ، الان می نشیند و غذا می پزد ...

توالت هر دو طبقه ، طبقه ی اول بود و خواهر کوچکتر یهدا می ترسید تنهایی برود برای همین همیشه مریم او را همراهی می کرد .

همه چیز مهیا بود برای آغاز یک روز جهنمــــــــــــــــی .

یهدا مثل همیشه گرم بازی با لیلی بود ، بوی کوکوسبزی تا طبقه ی پایین می رفت و هوش از سر جفتشان برده بود .

یهدا دنبال بو را گرفت و رفت بالا تا پاسخ مثبتی برای شکمشان بیاورد ...چیزی از رفتنش نگذشته بود که صدای نعره اش سکوت ساختمان را بیهوش کرد !

مهری خانم که تازه از حمام آمده بود ، وحشت زده و نیمه برهنه ، پله ها را دو تا یکی کرد و خودش را به طبقه ی دوم رساند .

یهدا عین تیری که از آوند تفنگی شلیک شده باشد ، دور اتاق می چرخید و روی  پاهایش می زد ، انگار می خواست ننگ نارنجی پوش بیرحم را پاک کند ولی این حرکت او را شرورتر می کرد و باعث می شد زهرش را بیشتر به جان دخترک معصوم بریزد . مثل زنبور عسل که وقتی نیش زد می میرد ، نارنجی پوش هم وقتی زهرش را به یهدا ریخت ، وقتی دامن صورتی اش را سیاه سیاه کرد ، داشت کم کم جان می داد که دستان ناجی مهری خانم به داد دخترک رسیدند و بدون معطلی ، دامنش را از پایش در آوردند .

یهدا بی تابی می کرد ، لپ هایش گل انداخته بودند ،  نه از شرم برهنگی ، از هرم وجود نارنجی پوش که بیرحمانه به دامنش تجاوز کرده و پاهایش را بوسیده بود ...

برای خواندن ادامه ی داستان در "ادامه ی مطلب" کلیک کنید .

ادامه مطلب
   + ناهید خلیلیان ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

.::. دلیل بودن .::.

 

 

بی انصافی ست فقط یک روز را به تو بدهند

وقتی هیچ روزی را بدون تو نمی توان سر کرد...

برایم سخت نیست که از ترک دیوار هم رمان بنویسم 

ولی تا "میم" مادر ، "خ" خورشید را می نویسم ؛

مثل یک سطر سخیف در یک رمان ننوشته گم می شوم !

وجودم تکه تکه می شود وقتی شعر پناهی را می خوانم

وقتی در گوشم می پیچد :

« مادرم را هیچ وقت ندیدم که پرواز کند

                           زیرا به پایش من را بسته بود

                                                               پدرم را

                                                                  و همه ی زندگیش را ... »

 

فرشته ی همیشه نگران من !

دوستت دارم در مقیاس بی نهایت ...

 

 

                                          

   + ناهید خلیلیان ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

او روشن دل بود ...

 

آنقدر در ایستگاه انتظار کشیده بودیم که وقتی اتوبوس آمد چنان ذوقش را کردیم که گویی عزیز سفر کرده ، آمده...

هم قطاری های من در ایستگاه در سبقت گرفتن از دیگری برای سوار شدن از هیچ کوششی دریغ نکرده و وقتی روی صندلی ها جلوس نمودند ، گویی دیگر راحت شدند .

من هم که همیشه از غافله جا می مانم در آخر این صف وارد اتوبوس شدم .

استثناً یک صندلی برای نشستن گیر آوردم !

کنار دست خانمی نشستم .

عصر بود و چه چیزی دلچسب تر از دیدن منظره ی بیرون و نسیم خنکی که در صورتت پهن می شد...

خانم بغل دستی هم گویا حس و حال مرا داشت ؛ چرا که بر خلاف دیگران که در اتوبوس و تاکسی ، تازه بخیه ی درد دلشان باز می شود ، ساکت و آرام بود و لام تا کام حرف نمی زد.

مای دل به نشاط ، در آرامش خود که انگار سوار بر خر مراد از جاده های زندگی عبور می نمودیم ، غرق بودیم ... تا اینکه اتوبوس در یکی از ایستگاه ها نگه داشت و یک دفعه برق از کله ی من و خانم بغل دستی ، پرید!

خانم صندلی پشتی که می خواستند به بیرون نزول اجلال نمایند ، سر ما را با آرنجشان چنان نوازشی دادند که یکی از ایشان خوردیم و یکی هم از صندلی جلو!

من و خانم بغل دستی ، گیج و ویج از ضربه ی مغزی ، با تعجب به یکدیگر خیره شدیم.

من که گویی ضربه ام ، کاری تر بود ، بی اختیار زدم زیر خنده و خنده هم زد زیر خانم بغل دستی!

نمی توانستم خنده ام را کنترل کنم ، به این فکر می کردم که چرا ملت اینقدر در سوار و پیاده شدن از اتوبوس ، عجله دارند ؟!

و این مسئولیت خطیر را با سرعت گندم برشته ، به نحو احسن انجام می دهند!

ولی خانم بغل دستی که انگار بدجور کیفش ناکوک شده بود ، طاقت نیاورد و غرغر کنان با چشمان شهلایش یک نگاه تند و تیز به خانم انداخت.

من همچنان به این رویداد فرخنده می خندیدم و خانم بغل دستی هم ، همچنان اشاراتی مفصل به فرهنگ نداشته ی مردم می نمودند ...که ناگهان دیدن صحنه ای در آن سوی شیشه ، هم خنده ی مرا خشکاند ، هم مهر سکوت بر لبان خانم بغل دستی زد !

 آن خانم عصای سفیدش را از کیفش بیرون کشید و به مسیرش ادامه داد...

 

 

   + ناهید خلیلیان ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

در حاشیه ی شهر ما

در ازدحام و شلوغی گم شده ، چشم هایش نگران است ، ابروانش هم موجی از دلشوره را به چهره اش اضافه می کنند ، مقنعه اش کمی عقب کشیده شده و موهای مشکی اش که از فرق به دو طرف شانه کرده ، پیداست و چهره اش را معصومانه تر می کند .
مادامی که از پنجره ی اتوبوس بیرون را می نگرد ، زیر لب هم چیزی زمزمه می کند؛
شاید با خودش حرف می زند ، شاید ذکر می گوید و شاید هم شعر می خواند ...
بلاخره هر کسی در این عالم لنگری دارد و گرنه کار آدمیزاد به کجا می کشید و سرگردان کدامین آبها می شد ؟؟
در ایستگاه های مختلف اتوبوس پر و خالی می شد و زن فارغ از همهمه ی داخل بیرون را نظاره می کرد ...
صدای گوشی همراهش خلوتش را به هم زد ، صدای کودکانه ای به گوش می خورد که زن در پاسخ می گوید :
« نه مامان جون ،شب میام خونه ، مواظب خواهرت باشیا ، هر وقت بیدار شد شیشه ی شیرش را بده بخوره ...»
وقتی گوشی را قطع کرد ، صورتش آشفته تر شد ، مقنعه اش را جلو کشید و توی یکی از ایستگاه ها پیاده شد و سریع خودش را به باجه ی بلیط فروشی رساند.

در طول روز باید محیط تنگ و خفقان آور آنجا را تحمل و دنیا را از آن دریچه ی کوچک تماشا کند ... دریچه ای که گاه از هجوم هزاران دست به ستوه می آید .

زن فقط با دست های مردم سرو کار دارد و فقط زمانی چشمان مشتریان را می بیند که تنها برای چند ثانیه دیر رسیدن بلیط به آنها ، سرشان را پایین بیاورند و بخواهند ناسزایی بارش کنند...
گوشش از طعنه ها پر است که : " خوابی ؟ " ، " عجله کن " ، " زود باش " ...
زن نمی فهمد !
در ذهن زن فقط یک چیز می گذرد ؛
نان شب فرزندانش ...

   + ناهید خلیلیان ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

.:: شباهت آنزیم به آدمی ::.

 

این روزها به حول و قوه ی الهی و در اثر تراوشات بی بدیل ذهن نابغه مان

" زیست " خوان شده ایم .

و مایی که سالها فقط با تانژانت و کتانژانت سر و کله زده بودیم ، درک دنیای " آنزیم ها "

نیز بسی خرسندمان نمود .

البته ناگفته نماند که از قبل تر ها هم پیش درآمدی از آنها در پستوی ذهنمان داشتیم

ولی چه کنیم که این آلزایمر ادواری دست از سر ما بر نمی دارد ...

ما خواندیم که این آنزیم ها چیزی به نام " جایگاه فعال " در اندرون خود دارند ...

حالا هر چه به این ذهن وامانده ، فشار روی فشار آوردیم تا به یاد بیاوریم این جمله را

که روزی در جایی در فلان کتاب خوانده بودیم ، یعنی چه ؟

چیزی به خاطر مبارکمان نیامد که نیامد ...

در نتیجه با خانومی هر چه تمام تر ، صبوری را پیش رو گرفته و تجدید مطالعه نمودیم .

 جایگاه فعال هر آنزیم فقط منحصر به همان آنزیم هست و پیش ماده ای هم

که باید برای انجام واکنش ، در آن جلوس نماید ، می باید هم شکل آن جایگاه باشد .

خلاصه اینهمه آسمان به ریسمان بافتن ها تنها برای این بود که با جان کندنی بگوییم :

در زندگی موجوداتی هستند ، خصوصا از نوع آدمیزادش

که حفره ای در حد هیبت مبارک خودشان ( به سان همان آنزیم هایی که ذکرشان در بالا رفت )

ایجاد می کنند که با هیچ چیز دیگری پر نخواهد شد ....

 

 

   + ناهید خلیلیان ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

.:: وارونه ها ::.

 

 

گاهی خودت را از دیگران

و

دیگران را از خودت می گیری !

تنها برای اینکه زخم زندگی کسی نباشی . . .

و آنگاه درست به همین جرم محکوم می شوی !!!

 

ولی آیا کسی خواهد فهمید ؟

 

   + ناهید خلیلیان ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

.:: موسم آمدن توست ::.

 

همیشه این روزها ؛

منظورم همین روزهای پایان اسفند است ...

مرا به یاد همان دختر بچه ی دیروز می اندازد که لباس قرمز مروارید دوزش را با چه شوقی به تن می کرد و با چه آدابی می نشست که حتما دامنش پف شود و احساس می کرد دنیا همین یک لحظه است...

چقدر من آن لحظه زیستم !

و الان چقدر در بیان چیزی که در وجودم با آمدن بهار روییدن می گیرد ، عاجزم !

گاهی حس می کنی هر چه بگویی باز هم کم است

و من به احترام این حس مقدس فقط سکوت می کنم .

فقط آمدم ساده بگویم :

نوروز و شکفتگی در قلبتان جاودانه باد .

 

 

   + ناهید خلیلیان ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی ...

 

 من شرمسارم

 برای ؛

 

 تمام روزهایی که مشت دانه ام لب پنجره برای پرنده ای باز نشد

 گلهایی که با زبان بی زبانی تشنگی شان را فریاد می زدند و من ساقی شان نبودم

 ماهیانی که زندانی آن تنگ کوچک بودند و در حسرت دریا مردند

 و آن قناری ... آن قناری که از فراق می خواند تا دلم به حال اسارتش بسوزد و بر عکس من از آوازش مست می شدم !

 

 گاهی از این به ظاهر ساده ها چقدر ابلهانه گذشتم !

 با آدم ها که نپرس ...بس که نا مهربان بوده ام

 بس که با منطق احمقانه ام آنها را از خود رانده ام

 بس که با غرور آنها را رنجانده ام

 بس که در فهم آنها خنگ بوده ام

 بس که ...بس که ....

 

 آی هستی ! با توام

 

 این منم ، منی که از تو زندگی گرفتم اما مانند کودک ناسپاس خیلی برایت کم گذاشتم

 مرا ببخش اگر گاهی فقط نازیبایی هایت را می دیدم

 مرا ببخش که حقیرانه به تو نگریستم و تو را از دید نپخته ی خودم به دیگران نشان می دادم

 

 من زیبایی هایت را از پشت شیشه ی نگاه زنی دیدم که همه وجودش درد است !

 و وقتی می گوید : « صبح که از خواب بیدار می شوم ، صورتم گز گز می کند ، پلکم باز نمی شود ، انگار که  مردمک چشمم یخ زده ....لبخند می زند !! گویی دارد لطیفه تعریف می کند ! 

 او  MS دارد ، 10 سال است که MS دارد ...

 ولی به جای درد به جای یاس ، عشق و امید را با تمام وجودش به دیگران هدیه می دهد

 هر چه زردتر می شود با اسراف بیشتری به دیگران نوید سبز شدن را می دهد !

 او " درد " را خوب می شناسد ولی آنرا به سخره می گیرد و آگاهانه به آن می خندد...

 به جای پس پس رفتن و عقب نشینی خیلی خوب پازل " مبارزه " و " صبر " را کنار هم می چیند ...

 وقتی دیدمش فکر کردم رسیده ام به واژه های بی طرف قیصر

 به " درد "

 به دردی که به قول او از هر طرف بنویسی و بخوانی ، باز هم درد است ...

 ولی طولی نکشید که گرمای دستش و خونی که در سر انگشتانش جریان داشت ، خط بطلان بر تمام خیالات خامم کشید

 روح بزرگی دارند که ساعتی هم زیستی با آنها تو را به اندازه ی سالی بزرگ خواهد کرد

 / انسانها را باید کشف کرد /

 

 او می گوید :

 هیچ کس بیمار نیست

                    هیچ کس سالم نیست

                                         همه مثل همیم .

 

 و من ایمان دارم که ؛

 زنده ، کالبد های من و تو نیست

 

« زنده ، آنهایند که عاشقانه سرود زندگی را سر می دهند . »

 

 + عنوان پست از غزلیات زیبای حافظ است .

   + ناهید خلیلیان ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست ، تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

 

به زندگی به شکل مسابقه نگاه می کنی !

همیشه تو فکر بردنی ...

جلو زدن ...

پیشتاز بودن ...

تا حالا فکرشو کردی ، از کی ؟؟

از چی ؟

چرا ؟

.

.

.

یه روزی ، یه جایی نفست می بره ...

کم میاری

از اینهمه دویدن دنبال " باد " خسته می شی 

حالا اگر دنیا واقعا مسابقه باشه ، برنده ی واقعی کیه ؟

شاید کسی که برد دیگران هم واسش مهمه

کسی که حتی به قیمت کند رفتنش ، دیگران رو هم با خودش همگام میکنه

شاید ...

 

 

 

این روزها به لطف کهتران و مهتران ، مجددا دچار انقلاب فکری ، تشنج ،تب و لرز و ...( همان مرغ سرکنده ! ) شده و طی یک شیفت دیلیت اساسی ، داشته و نداشته ی سلول های خاکستری و بعضا سرخ و سفید و آبی ام ! به دیار باقی شتافتند...

 

نتیجه : اندیشه های صف کشیده در انتظار مهر استاندارد !

 

به همین دلیل چیزی در چنته نیست ، جز 3 اصلی که از غیبت کبری برای بچه های نت به سوغات آورده ام ؛

همیشه به یاد داشته باش :

 

1- هیچ چیز ثابت نیست .

2- هیچ کس کامل نیست .

3- هیچ چیز مطلق نیست .

 

 

+ بیتی که در عنوان پست آورده شده از حافظ است .

 

   + ناهید خلیلیان ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()

و اینک شب مهر آفرین...شب چله

 

 

31 خرداد بلندترین روز سال ، معروف به روز یلدا ؛

در چنین تاریخی پیامی به من رسید ، با این مضمون :

"ما همیشه بلندترین تیرگی( شب یلدا ) را به هم تبریک می گوییم ولی از بلندترین روشنایی (روز یلدا ) غافل می مانیم..."

یا یک چنین چیزی بود فکر کنم متفکر

راستش یه کم افسوس خوردم... از این جهت که ، ما گاهی برای فهماندن 

مفاهیمی ، مفاهیم دیگری را خراب می کنیم ...

خواه نا خواه ، چیزهایی را نشر می کنیم ، که چیزی از فلسفه ی وجودیشان نمیدانیم!

شاید اگر می دانستیم که تبریک شب یلدا برای غلبه ی روشنایی بر بلندترین تیرگیست

و نه خود تیرگی ، دیگر سخنانی از این دست نداشتیممتفکر

-

-

-

یکی از دلایل گرفتن جشن در این شب زاده شدن " ایزد مهر " است ؛

مهر ؛ به معنی خورشید

در قسمتی از اوستا آمده :

" مهر از آسمان با هزاران چشم بر ایرانی می نگرد تا دروغی نگوید "

ایزد مهر در یکی از شهر های خاوری ایران ، از دوشیزه ای به نام ناهید

(از شباهت نام خرسندم لبخند) زاده شد و یلدای ایرانی شبی است که خورشید

در خرم روز (روز اول دی ماه ) از نو زاده می شود. ( یلدا یک واژه ی سریانیست ؛ به معنای تولد )

نیاکان ما 7000 سال پیش به گاه شماری خورشیدی دست پیدا کردند ...

و با تفکر و تامل دریافتند که اولین شب زمستان ، بلندترین شب سال است ...

مردمان سرزمین ایران در این شب بیدار می مانند و طلوع خورشید و سپیده دم را 

انتظار می کشند تا خودشان شاهد دمیدن خورشید باشند ...

-

-

-

-

 چکیده ای از افسانه ای را که قبلا در جایی خوانده ام ، می نویسم :

 

 

 

< ماه دلداده ی مهر است ، و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است

و مهر روزها بر می آید . ماه بر آنست که سحر گاه راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد

اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست .

سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند ، ستاره ای که اگر به

آسمان نگاه کنی ، همیشه کنار ماه قرار دارد ...

 و عاقبت نیمه شبی ستاره ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او

می دهد.

ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز

می دارد .

در چنین زمانیست که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه

می کنند .

مهر دیر بر می آید و این شب " یلدا " نام می گیرد .

از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به یکدیگر می رسند .>

/ebook/

-

-

-

انسان فراموش کار است ، در هیاهو و روزمرگی زندگی ، خود زندگی را فراموش می کند

و چه خوب است که ما سرمایه هایی از این دست داریم که به ما یادآوری می کنند؛

هر آنچه را که باید...

 

یـــــــــــــــــــــــــــلدایتان همــــــــــــیـــشگیلبخند

 

(مشکلی در آپلود عکسهایم پیش آمده! در اولین فرصت اضافه می کنم .)

 

   + ناهید خلیلیان ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد